عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

لگد زدن لذت بخش تو

مامان فدای تو بشه.تویی که دنیای بابا و مامانتی تویی که عشقمون رو بیشتر کردی. تویی که به زندگیمون انرژی بیشتر بخشیدی   چندروزه اهنگ لالایی بنیامین که واسه بارانا خونده بود رو دانلود کردم و میزارم که گوش کنی. الان داشتم بلند بلند میخوندمو گوش میکردم آهنگ رو .اینقدر محکم لگد زدی دوبار پشت سر هم.تا حالا اینقدر  شدید ندیده بودم حرکتاتو... سریع بابا رضا رو صدا کردم.با ذوق نیگاه میکرد و دستشو گذاشت ولی شما اروم شده بودی.بابایی بازم موفق نشد... فکر کنم از این لالایی خیلی خوشت اومده مثل مامانی سارا  
11 ارديبهشت 1394

تکونای دختر نازم

دختر ناز مامانی من از 17 هفتگی متوجه یسری اتفاقا تو دلم میشدم ولی خب نمیدونستم اونا چیه.تا اینکه بهداشت و دکتر گفتن تکونای دخترت شروع شده ولی اولش مثل پرپر شدن یا ترکیدن حباب و نبضه.که فقط خودم میفهمیدم. الان شما 20 هفتته و خیلی بیشتر و واضح تر شده.کی بشه محکمممم لگد بزنی ،اخه بابایی خیلیی انتظار لگدتو میکشه.هرروز میپرسه وقتش نشده؟ بابایی میگه دوست دارم زودتر زمانی برسه که من برای دخترم کتاب شعرو بخونم و دخترم با تکونای محکمش ازم تشکر کنه.. بووس دختر نازم
28 فروردين 1394

سونوی هدفمند و بازم شیرین کاری دختر نازم

 عزیز دلم توی 19 هفتگی منو باباجون رضا رفتیم سونوی مهرگان تا سونوی هدفمند رو انجام بدیم.توی سونوی هدفمند یسری چیزای جالب رو بررسی میکردن.مثل مثانه،کبد،قلب،انگشتات،معده و لب کوچولوتو  بابایی از همون اول با اجازه دکتر فیلم گرفت اخه خیلیی لذت بخش بود دیدن اجزای بدن شما دختر ناز(بین خودمون باشه ما که جز دست و پا و صورتت چیزی سر درنیاوردیم). اقای دکتر کیاء بهمون گفت دخترتون حالش خوبه خوبه خداروشکر .وزنتم 320 گرمه,مامانی فدات شه و اما شیرین کاری دختر ناز مامان.لحظه اخر که کار داشت تموم میشد یهو دکتر گفت بیاین خمیازه کشیدن دخترتونو ببینین.منو بابایی به مانتیور زل زده بودیم ولی چیزی نفهمیدیم بازم.بعد دکتر قیافه منو بابایی رو که دی...
28 فروردين 1394

مادر شدن

فرزندم حسی دارم عجیب: مثل حس جوجه عقاب در تلاش برای نخستین پرواز از بلندترین قله و هراس از نتوانستن و بعد شاد از پرواز و حس خوب بزرگ شدن انگار جوانه ای که در نخستین دیدار خاک را از برگهایش میتکاند حسی دارم عجیب: مثل روز نخست مدرسه، مثل زنگ تفریح، مثل نمره بیست کجا بودی؟  که اینقدر منتظزت نشستم... چقدر نگرانت بودم، دلواپس اینکه بیایی و من نباشم قلبت را تپیدم،قلبم را تپیدی و بی آنکه ببینمت آمده ای... چشم هایم نگران از فردا و من حس میکنم بزرگترین پیغام را به من داده اند و اینک در جشن نامگذاری تو نام من نیز عوض میشود... مادر و من مادر میشوم... ...
20 فروردين 1394

اسم قشنگ تو

بعد از کلییی گشتن و نظرسنجی کردن اسم شما تصویب شد.خدا کنه تا اخر همین بمونه و مجبور نشیم اسمتو عوض کنیم. اینقده که بابایی اسمتو صدا میزنه من دیگه عادت کردم اصلا حس میکنم تو خونه کنارمون نشستی... بابایی اول از این جور اسما خوشش نمیومد.هردومون تاکید داشتیم اسم اصیل ایرانی بزاریم.بابایی با این اسم جدیدا موافق نبود ولی کم کم با این اسم انس گرفت. حالا بگم اسم قشنگت چیه مامانی؟ بنیتا   به معنی دختر بی همتای من بعد که به هرکی گفتیم خوشش اومد مخصوصا بخاطر معنی قشنگش بوس بنیتای دوست داشتنیه مامان بابا ...
17 فروردين 1394

واکسن کزاز

دیروز یعنی 16 فروردین نوبت واکسن داشتم تو مرکز بهداشت.رفتم صدای قلب کوچولوتو شنیدمم بعدشم واکسن زدم.خداروشکر اصلا درد نداشت.به قول باباجون رضا مامان سارا خیلییییی خیلییییی قویه
17 فروردين 1394

خاطرات عید

خیلیی وقته نیومدم چیزی بنویسم برات دختر گلم.عید به خوبی و خوشی تموم شد.13 بدرممم که منو تو ترکوندیمم.حسابی بهمون خوش گذشت.مخصوصا غروبش که رفتیم خونه مامانبزرگ مریم و با بچه ها ورق بازی کردیممم.اینقده خندیدیم که خاله ها میگفتن اگه ماه های اخر بودی حتما امشب زایمان میکردی.میدونم به شما هم حسابی خوش گذشت.   راستی سالگرد نشون و عقد و عروسی من و بابایی همش تو عیده.منم هر سری کیک درست کردمو جشن کوچولوی سه نفره گرفتیم.ولی برا سالگرد عروسیمون دسر و پیتزا و کیک شکلاتی خوشمزهه درست کردم و حسابی خوش گذروندیم .موقع کیک هم عمه باباجون رضا با خانواده اومدن عید دیدنی و کیک رو با اونا خوردیم و کلی کیف کردیم بازم.
17 فروردين 1394